تبليغاتX
آشنای غریب


آشنای غریب

مستی نه از پیاله نه از خم شروع شد/از جاده سه شنبه شب قم شروع شد...

خوب من ! بی بهانه باور کن بی تو اینجا بهار خوبی نیست

من بمانم تو رفتنی باشی؟ این که اصلا قرار خوبی نیست...

عید امسال تنگ می چسبم به تن مهربان تنهایی

بی تو تکرار می کنم با خود: دل سیاستمدار خوبی نیست

تو بخند و بخند و باز بخند! جای این اشک ها که می ریزم

خوب شد که تو زود فهمیدی گریه راه فرار خوبی نیست

قبر این مردگان خواب آلود التماسی است از سر اجبار

که خدا هفت بار فرمودند:مرگ ، گشت و گذار خوبی نیست

دست کم روز های آخر را اندکی عاشقانه تر طی کن

تا توانی دلی بدست آور! دل شکستن که کار خوبی نیست...

سیما نوذری

نوشته شده در جمعه نوزدهم اسفند 1390ساعت 3:7 بعد از ظهر توسط آشنا |


نشسته ام به موازات کوچه ای به حرم

که درد دل کنم و آبروی خود ببرم

 

نشسته ام که بگویم چقدر کمترم ازـ

کبوتری که بیایم و گرد تو بپرم...

 

دخیل بسته ام آقا مرا نظاره کنید

دخیل بسته ام آقا بیا که منتظرم

 

نمی شود که مرا هم کبوتری بکنید؟

کبوتری بشوم... تا به خانه ات بپرم؟

 

مرا کجا و حرم؟ من کلاغ رویـــــــ سیاه

که مثل کولی آواره ای که دربه درم...

 

همیشه رفت...و...رفت و به خانه اش نرسید

به خانه ای که نبوده است ارثی از پدرم

 

 همیشه پای به هرجا گذاشتم آنجا

به یمن بخت سیاهم شروع دردسرم

 

برای این شده آقا نیامدم به حرم

فقط به قدر دو کوچه، دو کوچه،  دورترم!!

 

 ●●

 چرا؟چرا؟ تو بگو هان؟ چرا کلاغ شدم

که حرف بشنوم و بشکند کمـ...کمرم؟

 

سیاه بخت  و  خبرچین  و  دزد  و  بی خانه

چه آتشی که همین حرف ها نزد جگرم!!

 

ولی همیشه که قا...قار...قار...قاقا...قار...

زبان،  زبان ِ کلاغانه ام زده به سرم

 

که درد دل کنم و از غمم نفهمند این...

تمام آدم های خبیث دور و برم...

  

 دخیل بسته ام آقا مرا نظاره کنید

دخیل بسته ام آقا بیا که منتظرم

 

برای درد دلم فکر می کنم کافی است

مباد حوصله تان را دوباره سر ببرم!

سمیه رسولی

نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 2:42 قبل از ظهر توسط آشنا |


وقتی برای رفتن خود دور می شوی...

انگار ستاره ی کم نور می شوی!


وقتی به خاطرات دلم فکر می کنم

می ریزی از نگاه من و شور می شوی!


هرگز تو را به جبر نخواستم که این چنین

بی اختیار می آیی و مجبور می شوی


تنها برای اینکه نباشی کنار من...

حالا تویی که وصله ی ناجور می شوی


دستی تکان بده حرفی بزن،بایست!

وقتی برای رفتن خود دور می شوی...

فاطمه.ا.ف

نوشته شده در سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 7:9 بعد از ظهر توسط آشنا |


بی تو اندیشیده ام کمتر به خیلی چیز ها
می شوم بی اعتنا دیگر به خیلی چیز ها

تا چه پیش آید برای من نمی دانم هنوز
دوری از تو می شود منجر به خیلی چیز ها

غیر معمولی است رفتار من و شک کرده است
_چند روزی می شود _مادر به خیلی چیز ها

عکس هایت، نامه هایت،خاطرات کهنه ات
می زنند اینجا به روحم ضربه خیلی چیز ها

هیچ حرفی نیست دارم کم کم عادت می کنم
من به این افکار زجر آور، به خیلی چیز ها

می روم هرچند بعد از تو برایم هیچ چیز...
بعد من اما تو راحت تر به خیلی چیز ها
زنده یاد نجمه زارع

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 7:36 بعد از ظهر توسط آشنا |


هر چند دل شکسته و هرچند بی پر است
اما هنوز مثل همیشه کبوتر است

گر پای نیزه از حرکت ایستاده بود
از شدت علاقه بابا به دختر است

زهرا تر از همیشه به سجاده آمده
اندازه قدش چقدر گریه آور است

این زخم های روی سرش روی پیکرش
با زخم های شهر مدینه برابر است

او بیشتر بهانه بابا گرفته است
پس عمرش از تمامی این قوم کمتر است

این لاله ای که بر سر مویش گره زدند
سوغات کوفه است به جای گل سر است

فردا نماز صبح بدون رقیه است
فردا که بام ماذنه ها بی کبوتر است
علی اکبر لطیفیان

نوشته شده در یکشنبه ششم آذر 1390ساعت 7:8 بعد از ظهر توسط آشنا |


با توام اسطوره انکار خواهش می کنم...

بعد از این دست از سرم بردار خواهش می کنم!

دختری مغرورم اما با تمام اشک و آه

از تو و چشمان تو این بار خواهش می کنم!

بی خیال خاطرات و خنده ها و قهر ها

بی خیال آن همه دیدار خواهش می کنم!

بی خیال آن قرار و آن نگاه و آن کلام

بی خیال نامه و خودکار خواهش می کنم

ای که از روی دلم رد می شوی آگاه باش !

درد را بر هر دلی مسپار خواهش می کنم!

تو خودت را جای من بگذار درکم می کنی...

جان من دست از سرم بردار خواهش می کنم!

فاطمه ا. ف

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت 9:52 بعد از ظهر توسط آشنا |


آمد چهار روز عقب تر ببینمش

آمد برای دفعه آخر ببینمش


اجزای تکه تکه خود را گرفته بود

از بادها ...نخواست که پرپر ببینمش


آمد،نیامد،آمد،هی صبر پشت صبر

طاقت نداشتم که مکدر ببینمش


من کور بودم و اصلا... باز هم ولی

گریه امان نداد که بهتر ببینمش


این شعر را ادامه بده هرچه ممکن است

شاید یکی دو بیت جلوتر ببینمش

علی کریمی کلایه


نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آبان 1390ساعت 0:15 قبل از ظهر توسط آشنا |


 ای دلبریت دلهره ی حضرت آدم
پلکی بزن و دلهره ام باش دمادم

پلکی بزن از پلک تو الهام بگیرم
تا کاسه ی تنبور و سه تاری بتراشم

هر ماه ته چاه نشد حضرت یوسف
هر باکره ای هم نشود حضرت مریم

گاهی غزلم!گم شدن رخش بهانست
تهمینه شود همدم تنهایی رستم

تهمینه شود بستر لالایی سهراب
تهمینه شود یک غم تاریخی مبهم

تهمینه ی من ترس من این است نباشد
باب دلت این رستم بی رخش پر از غم

این رستم معمولیه ساده که غریب است
حتی وسط ایل خودش در وطنش:بم

ناچاری ازین فاصله هایی که زیادند
ناچاری ازین مردن تدریجی کم کم

هرجا بروم شهر پر از چاه وشغال است
بگذار بمانم که فدای تو بگردم

من نارون صاعقه خورده تو گل سرخ
تو سبز بمان من به درک من به جهنم

حامد عسگری

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آبان 1390ساعت 11:40 قبل از ظهر توسط آشنا |


ساعت دو شب است که با چشم بی‌رمق

چیزی نشسته‌ام بنویسم بر این ورق


چیزی که سال‌هاست تو آن را نگفته‌ای

جز با زبان شاخه گل و جلد زرورق


هر وقت حرف می‌زدی و سرخ می‌شدی

هر وقت می‌نشست به پیشانی‌ات عرق


من با زبان شاعری‌ام حرف می‌زنم

با این ردیف و قافیه‌های اجق وجق


این بار از زبان غزل کاش بشنوی

دیگر دلم به این همه غم نیست مستحق


من رفتنی شدم تو زبان باز کرده‌ای!‌

آن هم فقط همین‌که: “برو، در پناه حق

نجمه زارع

 

نوشته شده در چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت 11:5 قبل از ظهر توسط آشنا |


در یک تضاد غم زده با قصه های پیر

هرچند "دیو " بودم "دلبر "نداشتم

یک حس احمقانه و یک مشت حرف مفت

این بود عشق پاک؟چه بهتر نداشتم!

صحنه سیاه شد دلم از ترس جیغ زد

پایان قصه بود ... و باور نداشتم

می خواستم به شعر بگویم که ... یخ زدم!

چون دست های گرم تو را بر نداشتم

تصویر دلخراش غمی محض بودم و

مانند خواب های تو آخر نداشتم

گفتی : بیا از این قفس تنگ و لعنتی...

من را حلال کن به خدا پر نداشتم

می خواستم ادامه شوم شعر را ولی

حرفی برای گفتن دیگر نداشتم...

سید مهدی موسوی

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390ساعت 10:19 بعد از ظهر توسط آشنا |


خانه‌های آن كسانی می‌خورد در، بیشتر

كه به سائل می‌دهند از هرچه بهتر بیشتر


عرض حاجت می‌كنم آن‌جا كه صاحب‌خانه‌اش

پاسخ یك می‌دهد با ده برابر بیشتر


گاه‌گاهی كه به درگاه كریمی می‌روم

راه می‌پویم نه با پا، بلكه با سر، بیشتر


زیر دِین چارده معصومم اما گردنم

زیر دِین حضرت موسَی‌بن‌جعفر بیشتر


گردنم در زیر دیِن آن امامی هست كه

داده در ایران ما طوبای او بر، بیشتر


آن امامی كه «فداكِ» گفتنش رو به قم است

با سلامش می‌كند قم را معطر بیشتر


قم همان شهری كه هم یك ماه دارد بر زمین

همچنین از آسمان دارد چل اختر بیشتر


قصد این بار قصیده از برادر گفتن است

ورنه می‌گفتم از این معصومه‌ خواهر بیشتر


من برایش مصرعی می‌گویم و رد می‌شوم

لطف باباهاست معمولاً به دختر بیشتر


عازم مشهد شدم تا با تو درد دل كنم

بودنم را می‌كنم این‌گونه باور بیشتر


مرقدت ضرب‌المثل‌های مرا تغییر داد

هركه بامش بیش، برفش... نه! كبوتر، بیشتر


چار فصل مشهد از عطر گلاب آكنده است

این چنین یعنی سه فصل از شهر قمصر بیشتر


پیش تو شاه و گدا یكسان‌ترند از هر كجا

این حرم دیگر ندارد حرف كمتر، بیشتر


ای كه راه انداختی امروز و فردای مرا
!

چشم‌ بر راه تو هستم روز آخر بیشتر


از غلامان شما هم می‌شود دنیا گرفت

من نیازت دارم آقا روز محشر بیشتر


بر تمام اهل بیت خویش حسّاسی ولی

جان زهرا(س) چون شنیدم كه به مادر بیشتر ...

***

بیشترهایی كه گفتم از تو خیلی كمترند ...

حسین رستمی

 

نوشته شده در شنبه شانزدهم مهر 1390ساعت 11:7 بعد از ظهر توسط آشنا |


 

سكانس اول اين شعر : صحن آزادي

منم و بارش اشك و ضريح فولادي

 

منم كه آمدم از دور دست آقا جان !

سپاس از اين كه دوباره اجازه ام دادي

 

مرا كشاندي و باور نميكنم آقا !

چه كار كرده ام امشب كه يادم افتادي ؟

 

من و لياقت اين بارگاه ؟؟ ممكن نيست !!

شما كجا و كجا اين كلاغ آبادي ؟

 

به روي دست نهادم دل سياهم را

كه تا دخيل ببندم به رسم اجدادي

 

و كاش ضامن آهو تو ضامنم بشوي

دمي كه رخت ببندد دلم از اين وادي

 

تو آمدي كه خراسان بهشت من بشود

تو آمدي كه خراسان شود پر از شادي

 

سكانس آخر شعرم : سه نقطه و اين بار

طواف روي تو كردم

وكات !

آزادي ...

محمد آرزم

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت 9:4 بعد از ظهر توسط آشنا |


پاییز آمدست که خود را ببارمت

پاییز لفظ دیگر"من دوست دارمت "

بر باد می دهم همه ی بود خویش را


یعنی تو را... به دست خودت می سپارمت
!

باران بشو، ببار به کاغذ، سخن بگو


وقتی که در میان خودم می فشارمت


پایان تو رسیده گل کاغذی من


حتّی اگر خاک شوم تا بکارمت


اصرار می کنی که مرا زود تر بگو


گاهی چنان سریع که جا می گذارمت


پاییز ِ من، عزیز ِ غم انگیز ِ برگریز


یک روز می رسم... و تو را می بهارمت
!!!

سید مهدی موسوی

نوشته شده در جمعه هشتم مهر 1390ساعت 7:0 قبل از ظهر توسط آشنا |


 آنان كه عاشقند به دنبال دلبرند

هر جا که می روند تعلق نمی برند 

 از آنچه كه وبال ببينند خالي اند

عشاق روزگار سبكبال مي پرند

 پرواز مي كنند به هر جا كه جلوه اي است

گاهي ملائكند و گاهي كبوترند

 دل را به دست هركس و ناكس نمي دهند

دل داده قديمي آل پيمبرند

 آنان كه عاشق علي و فاطمه شدند

مديون خانواده موسي بن جعفرند

 ما عاشقيم شيعه زهرا و حيدريم

ما شيعيان كشور موسي بن جعفريم

 ري زاده ايم و مزرعه سبز گندميم

هر صبح با حسين شما در تكلميم

 ما شیعه ولایت مولا - نسب نسب

سلمان پابرهنه اي از نسل چندميم

 گاهي ميان خنده خورشيد گريه ايم

گاهي ميان گريه زهرا تبسميم

 همسايه حريم تو همسايه خداست

پس صد هزار شكر كه همسايه قميم

 آنقدر عاشقان و بزرگان و عالمان

دلداده تواند كه ما بين آن گميم

 اي دست گير صبح قيامت سرم فدات

هم خانواده هم پدر و مادرم فدات

 بالاتر از پريدن پرهاست بام تو

ما ها نمي رسيم به شان مقام تو

 خم مي شود تمامي دنيا برابرت

اي احترام آل عبا احترام تو

 بايد هزار بار نشست و بلند شد

وقتي كه مي رسند بزرگان به نام تو

 اين شان توست حرمت توست احترام توست

گوید اگر "فداک ابوک" امام تو

 آباد گشت قلب زمين زير پاي تو

آباد گشت مسجد دين با كلام تو

 يعني تمام هستي دين مال فاطمه است

يعني تمام ملك زمين مال فاطمه است

 تو آمدي كه رحمت دنياي ما شوي

منجي تا قيامت كبراي ما شوي

 ما مرده ايم و تو نفست مرده زنده كن

پس واجب است اين كه مسيحاي ما شوي

 تو خانمي و جلوه بالاي هر سري 

اصلا عجيب نيست كه آقاي ما شوي

 تو آمدي كه با بركات نسيمي ات

روزي يا امام رضاهاي ما شوي

 اصلا قرار بود در ايران زمين ما

چون فاطمه بيايي و زهراي ما شوي

 مهمان چند روزه ايران خوش آمدي

همشيره امام خراسان خوش آمدي

 شهر تو آشيانه ي امن امام هاست

گلدسته ات مطاف شب و روز انبياست

 بانو قسم به پنجره هاي ضريح تو

اين آستانه اي است كه باب الرضاي ماست

 روي در حريم تو زيبا نوشته اند

" اینجا حریم دختر پیغمبر خداست

  اینجا به احترام قدم نه - که از شرف

گيسوي حور و بال ملك فرش زير پاست

 اينجا مس تو را به نگاهي طلا كنند

تا اسم اعظم است چه حاجت به کیمیاست"

 اينجا مدينه دگر آل فاطمه است

اينجا دل شكسته به دنبال فاطمه است 

 علی اکبر لطیفیان


میلاد با سعادت کریمه اهل بیت حضرت معصومه(ع) رو به شما دوستان تبریک عرض می کنم...

"يا فاطمه المعصومه اشفعی لنا فی الجنه"

نوشته شده در چهارشنبه ششم مهر 1390ساعت 10:13 بعد از ظهر توسط آشنا |


از هول عسل پاپیِ کندو شده بودم
ای دوست ببخشید که پُررو شده بودم

در برکه ی چشمان تو تنها به تصادف
آن اردک زشتم که شبی قو شده بودم

نادیده بگیرید اناالحق زدنم را
جَوگیر دوتا حلقه ی گیسو شده بودم

می­خورد به هم حال من از برف و زمستان
آخر به هوای تو پرستو شده بودم

تا وصله زنم زندگیم را به نگاهت
دیدید که باریکتر از مو شده بودم

گفتم که : شدم قاطی مرغان و تو گفتی:
یک سوء تفاهم شده ، هالو شده بودم

فردای همان روز تو بانو شده بودی
من نیز که در چشم تو  یارو شده بودم

بانوی غزل های من ای خوب ، ببخشید
کز هول عسل پاپی کندو شده بودم

 

 مهدی شهابی

 

 

نوشته شده در دوشنبه چهارم مهر 1390ساعت 3:1 بعد از ظهر توسط آشنا |


گوشه ای از حرای حجره ی خویش
نیمه شب ها،خدا خدا می کرد
طبق رسمی که ارث مادر بود
مردم شهر را دعا می کرد
*
هر ملک در دل آرزویش بود
بشنود سوز ربنایش را
آرزو داشت لحظه ای بوسد
مهر و تسبیح کربلایش را
*
هر زمان دل شکسته تر می شد
«فاطمه اشفعی لنا» می خواند
زیر لب با صدای بغض آلود
روضه ی تلخ کوچه را می خواند
*
عاقبت در یکی از آن شب ها
دل او را به درد آوردند
بی نمازان شهر پیغمبر
سرسجاده دوره اش کردند
*
پیرمرد قبیله ی ما را
در دل شب،کشان کشان بردند
با طنابی که دور دستش بود
پشت مرکب،کشان کشان بردند
*
ناجوانمردهای بی انصاف
سن و سالی گذشته از آقا !؟
می شود لااقل نگهدارید
حرمت گیسوی سپیدش را
*
پابرهنه،بدون عمامه
روح اسلام را کجا بردید؟
سالخورده ترین امامم را
بی عبا و عصا کجا بردید؟
*
نکشیدش،مگر نمی بینید!؟
زانویش ناتوان و خسته شده
چقدر گریه کرده او نکند؟
حرمت مادرش شکسته شده
*
ای سواره،نفس نفس زدنش
علت روشن کهن سالی است
بسکه آقای ما زمین خورده!؟
در نگاه تو برق خوشحالی است
*
جگرم تیر می کشد آقا
چه بلاهایی آمده به سرت!
تو فقط خیزران نخورده ای و
شمر و خُولی نبوده دور و برت
*
به خدا خاک بر دهانم باد
شعر آقا کجا و شمر کجا!؟
حرف خُولی چرا وسط آمد؟
سرتان را کسی نبرد آقا؟
*
به گمانم شما دلت می خواست
شعر را سمت کربلا ببری
دل آشفته ی محبان را
با خودت پای نیزه ها ببری
*
شک ندارم شما دلت می خواست
بیت ها را پر از سپیده کنی
گریه هایت اگر امان بدهد
یادی از حنجر بریده کنی
وحید قاسمی

نوشته شده در شنبه دوم مهر 1390ساعت 11:52 قبل از ظهر توسط آشنا |


دیشب کسی مزاحم خواب شما نبود؟

آیا زنی غریبه در این کوچه ها نبود؟


آن دختری که چند شب پیش دیده اید

دمپایی اش _ تو را به خدا _ تا به تا نبود؟


یک چادر سیاه کشی روی سر نداشت؟

سر به هوا و ساده و بی دست و پا نبود؟


یک هفته پیش گم شده آقا ! و من چقدر

گشتم ولی نشانی از او هیچ جا نبود


زنبیل داشت ،در صف نان ایستاده بود

یک مشت پول خرد...نه آقا! گدا نبود


یک خورده گیج بود ولی ...نه ! فرار نه!

اصلا به فکر حادثه و ماجرا نبود


عکسش؟درست شکل خودم بود ، مثل من

هم اسم من و لحظه ای از من جدا نبود


یک دختر دهاتی تنها که لهجه اش

شیرین و ساده بود ولی مثل ما نبود


آقا !مرا درست ببین این نگاه خیس

یا این قیافه در نظرت آشنا نبود؟


دیشب صدای گریه ی یک زن شبیه من

در پشت در مزاحم خواب شما نبود؟

پانته آ صفایی

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390ساعت 2:46 بعد از ظهر توسط آشنا |


سلام ...

امروز وبلاگم یه ساله شد!!!

به همین مناسبت : برای اولین بار ، بر خلاف همیشه ،می خوام یکی از شعر های خودم رو توو این پست قرار بدم!

البته میدونم پر از اشکاله ...

به خاطر همین به کمک و راهنمایی تون احتیاج دارم_کاملا جدی گفتم و اصلا تعارف نبود_پس منتظر نظرات راهگشاتون هستم...

متشکرم که بهم سر می زنید!

یا حق.


خیاطی دل!!!


از بس که نگاه را به در دوخته ام

خیاطی دل را به دل آموخته ام


هر شب به هوای دیدنش پلکم را

نخ کرده ام و به سوزن انداخته ام


عمری است مسیر گونه ام تر شده با

اشکی که برای دیدنش ریخته ام


هر بار که "در" سکوت را می شکند

هر بار که از غمش به تب سوخته ام


هربار که با تمام عشق، دیدارش را

یک مشت پر عقاب افروخته ام


هر لحظه دلم را به دلش دوخته ام

این شد که نگاه را به در دوخته ام...

فاطمه.ا.ف

پ.ن :برای دیدارش به جای پر سیمرغ ، پر عقاب سوزوندم_آخه این وسط سیمرغ از کجا گیر می آوردم!!!

پ.ن : تازشم  به جز خیاطی دل ب دل خیاطی پارچه به پارچه هم می کنما...(شاید به خاطر همین این شعرو گفتم)

نوشته شده در شنبه بیست و ششم شهریور 1390ساعت 7:0 قبل از ظهر توسط آشنا |


به اشتباه دلم عطر سیب می خواهد
و چشمهای کسی را عجیب می خواهد

تمام من به تمام کسی دچار شده
که لحظه های مرا ناشکیب می خواهد!

وروح من – که د چا ر تبی اسا طیریست –
مرا برای دلش بی رقیب می خواهد

بیا ملاحظه کن آی مادر دنیا!
چه دستها که مرا عن قریب می خواهد

به دستهای گناهی نکرده هدیه دهد
مرا پس از تو خدا هم غریب می خواهد!

خدا دلش که به حال من وتو هیچ نسوخت
مرا شبیه تو آدم فریب می خواهد

ودستهای من اما به رسم سبز دعا
چه چیز از سر « امن یجیب » می خواهد؟
زهرا بصارتی

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت 6:54 بعد از ظهر توسط آشنا |


شدم مانند رود از بارشی جریان که می گیرد

که من بد جور دلتنگ توام باران که می گیرد


دلم تنگ است می دانی پناهم شانه های توست


کمی اشک است درمانش دل انسان که می گیرد


من آن احساس دلتنگی ناگاه پس از شوقم


شبیه حس دیدارم ولی پایان که می گیرد


غروبی تلخ و دلگیرم غروب دشت تنهایی


دل دشتم من از نی ناله چوپان که می گیرد


چه بی راهم چه از غم ناگزیرم من چه ناچارم


شبیه حس یک قایق شدم طوفان که می گیرد


چقدر از خاطراتت ناگزیرم نه گریزی نیست


منم و باز باران بین قم تهران که می گیرد


تو را عشق تو را آسان گرفت اول دلم اما


چه مشکل می شود کارم دلم آسان که می گیرد


سپردم به فراموشی به سختی خاطراتت را


ولی باران که می گیرد ولی باران که می گیرد...


سید محمد رضا شرافت

نوشته شده در جمعه هجدهم شهریور 1390ساعت 4:55 بعد از ظهر توسط آشنا |



آخرين پست ها
» تا توانی دلی به دست آور...
» کلاغ روسیاه...
» رفتن...
» خیلی چیز ها...
» بدون رقیه...
» خواهش می کنم!!!
» آمد،نیامد...
» هر ماه ته چاه نشد حضرت یوسف...
» برو در پناه حق!
» "دیو" و "دلبر"!!!
Design By : Pars Skin